|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
داستانی بلند در بارۀ تبعید و تبعیدیان و روشنفکران که ماجراهایش در کشور هلند میگذرد. راوی داستان، یاسین، نویسندهای است ایرانی که به کشور هلند پناهنده شده است. کریستینا که خودکشی کرده است یکی از دوستان یاسین است. نویسنده بهبهانۀ روایت ماجرای کریستینا، به زندگی و رابطۀ نویسندگان و شاهران تبعیدی و روشنفکران اروپایی و دلمشغولیهای ایشان و عدم هماهنگی و ایجاد ارتباط میان آنان میپردازد. طنزآمیز بیان میکند. ده سال پیش زده بودم به راه، بی فکر و بی هدف. فقط برای یافتن سر پناهی، جایی، تا کابوس های شبانه فروکش کند و بیداری بیاید و باز ببینم که زندگی هست. آن سوتر از من، اگر نه با من، و یا نه در من، مثل دیدن این یا آن درخت و ایستادن و تماشا کردنش، وقتی باد برگهای سبزش را تکان می دهد، مثل تکان خوردن گوشوارهای بزرگ و قوس دار زنی که دوستش می داری، یا می خواهی که دوستش بداری، چون می دانی که انگار فقط همین برایت مانده...از آن، از آن ها که مثل جمله ای نا تمام در گلویت...
|
|
|||||||||||||||||||||||