|
برایِ جوانانِ
ایران
ناصر زراعتی
برایم بگو از سفرها
بگو از زمستان و زیباییِ برف
بگو از درخشیدنِ آفتابِ بهاری
بگو از نسیمِ سَحَرگاه
ـ نوازشگرِ سُرخیِ
گونههایت ـ
و از خوابِ قیلوله در سایهسارِ سپیدار
و لالاییِ مادرِ مهربانت
که میگفت:
«پاییز زیباست!»
و از ریزشِ رنگهایِ خزانی
و عُریانیِ آن درختان
رها کرده پیراهنِ
اَرغوانی.
بگو تا که باران ببارَد
و با من بیا تا به باران بگوییم:
«چه
هاشورهایِ قشنگی!»
ادامه شعر

نُه شعرِ کوتاه
ناصر زراعتی
شادی هایِ زندگی
چه زودگُذرند!
شبنمِ بامدادی
زیرِ تابشِ آفتابِ تابستان...
یک
شادی هایِ زندگی
چه زودگُذرند!
شبنمِ بامدادی
زیرِ تابشِ آفتابِ تابستان.
*
دو
پیاده رَوی
در این مسیرِ پُرسنگلاخ
با شما،
گام بر پرنیان گذاشتن است.
*
سه
چه آوازِ دلنشینی می خوانند
قطره هایِ باران
بر این چترِ کُهنه
که من و شما را
در پناهِ خود گرفته است!
*
ادامه شعر
|