مقا لهای نوشته شده

 

شبی با دُرّ، در صدف

نوشته : سیمین بهبهانی

در این آشفته بازاری که مسابقه ی نوآوری کارش به عجایب نگاری کشیده است و از بعضی کتابها چیزی درمیآید که در قوطیِ هیچ عطاری پیدا نمیشود، ساده نوشتن و زندگی را نوشتن و عشق را بیشائبه ی تنانگی توجیه کردن و تخیل را به اندیشه ای عارفانه پیوند زدن و زندگی را با همه ی مظاهرِ معمول و بی پیرایه و بیرنگش مُوجه انگاشتن و نبودِ فضیلت را در آن دریغی پنداشتن، هنریست که تنها دیدِ شاعرانه آن را میآفریند ...

ناصر عزیز!
کتابت را آقای حسین کریمی، به واسطه‍ی علی، برایم فرستاد. مدتی بود از تو بیخبر بودم. گرفتاریهایِ زندگی را که میدانی: تمامی ندارد. یکی میخواهد شعرش را ببینم و نظر بدهم، یکی دیگر نثرش را. یکی هم میخواهد جمالم را ببینید که در دل میگویم: «جمال جمالِ مهتره / هرچی نبینی بهتره!» (یادش به خیر دایه ام. اگر کوره سوادی داشت، شاعر میشد. این شعرِ عوامانه را از او به یاد دارم.) از آنسو، پُخت و پَز و رُفت و روب، و از اینسو جلساتِ کانون ـ و به تازگی دعوتِ دانشگاه برایِ شعر خواندن ـ و از آن دیگرسوها هم اصرار و اِبرامِ دوستانم در خارج که: «چه نشسته ای! اینجا مُرده را زنده میکنند و تو آنجا از ناخوشی مینالی؟» و از این دیگرسو خودم که: «اگر جان هم در سینی بگذارند و هدیه ام کنند، دیگر حالِ برداشتنش را ندارم ـ و مگر پزشکانِ اینجا چه برایم کم گذاشته اند؟»
بااینهمه، کتابت جانِ تازه ای به من داد، خصوصاً که نزدیک به یکسومِ دستنوشته‍ی آن را چند سال پیش برایم فرستاده بودی و خوانده بودم و شتابزده و خوشحال، نوشته بودم که: «تمامش کن که بسیار خواندنیست
حالا به پایان آمده و چاپ شده و با رویِ جلدی به صفا و زیبایی حروفش به دستم رسیده است. همین حالا شروع میکنم به خواندن و بعد نظرم را برایت مینویسم.

ادامه مقاله